خرید بک لینک

در غروب تنهایی،

دردرازناک اندیشه،

در پهنای خیال،

در رویای رستن،

دربیداری خواب آلوده،

در خنده های دردناک،

در گریستن های بی صدا،

در اضطراب شبانه در اوهام،

در بن بست ها،

در جاده های پرپیج و خم زندگی،

در بازار های و هوی هاو فخرفروشی ها،

در بهای بی قیمت ها،

در ظلمت ها،

تابناکم به یاد تو و منورم از اندیشه با توبودن.

دربلندای پرواز،

درآنجا که خدا با خلق یکی می شود،

نقش آفرینی خالق به عیان هویدا می گردد،

آدمیاز در آشتی با خدا در می آید و کدورت ها را به کناری می زند،

و با انابه و توبه یک بار و یک فرصت دیگر،

من از چالش های مقصود از گذشته های تلخ می آیم،

ذهن من پر از ناشدن ها و ناکامی هایی است کهعمری بدان گرفتار بودم،

فقدان شادی کودکانه، مرا به یاد کوچه هایی میاندازد که در آن سیر بازی نکردم،

و در کنجی شنوای هیاهوی کودکانه همبازیان خودبوده ام،

این سلسله مرا پیوند می دهد به زمانی که جوانو برنا می شوم،

و به مراحل دیگری از زندگی می رسم،

سعیدارم خود را به نور خورشید نزدیک کنم،

ولی ابرها آنچنان آسمان وجودم را در می گیرندکه گویی قصد بارش ندارند و سرزمین ضمیرم به قطرات باران تشنه است،

من از صخره های سخت، با دست تهی در گذشتم،خواسته هایم را به پس تاریخ زندگی خود بر می گردانم،

من از خط پایان عبور کرده و آرزوهای خود را دربیرحمی زمانه دفن کرده ام،

تنها و تنها زمانی احساس راحتی می کنم که درآغوش خدایم و او را از نزدیک حس می کنم.

اینک اذان است،

چه بارانی می بارد!!!

همنوا با ترنم باران خود را به دست نجوای الهیمی سپارم،

من از خواسته های خویش عبور کرده

و به او می پیوندم.



منبع:
http://silvery-clove.blogfa.com

برچسب: نویسنده: نتال تاريخ: پنجشنبه 16 آذر 1391 ساعت: 12:11

صفحه بندی

آرشیو مطالب

خبرنامه